ساعت 10:15 شب


الان که دارم اینو می نویسم ساعت 10:15 شبه . اون تنها نشسته تو خونه . هیچ تفریحی نداره . نمی تونه فیلم نیگا کنه . هر 5 دقیقه یادش می ره داستان فیلم رو . آلان داره به چی فکر می کنه ؟ ساعت 10:15 شب رو چطور می گذرونه ؟ تنها . تنها تفریحش پیاده رویه و تنها چیز مورد علاقش یه نوع کلوچس که تو میدون رسالت می پذن . فقیر نیست . به اندازه کافی پول داره تا زندگی براش سخت نگذره . 
اما زندگیش چطور می گذره وقتی ساعت 10:15 شب هیچ کس نمی دونه داره چیکار می کنه ... وقتی هیچکس رو یادش نمیاد . هر موقع میاد خونه ما کلی قربون صدقمون می ره . حتما دوس داشت که همیشه پیش ما باشه و تنها زندگی نکنه . بعضی موقع ها رو مخ می ره . اما خب تهش آدم دلش می سوزه . 
سوار ماشین که میشه همیشه باید جلو بشینه . چون وقت می خواد سوار شه باید پاشو با دستش بلند کنه بذاره تو ماشین . اونوقت وقتی تو تاکسی یکی رو از جلو پیاده می کنه که خودش جلو بشینه ، یارو می گه عجب پیرزن عوضییه . 
هیچ آزاری به هیچ کس نمی رسونه . فقط میشینه یه گوشه یه چیزی رو زیر لب زمزمه می کنه .مثه یه جور ناله . اصلن مذهبی هم نیس ( مثه بقیه پیرزنا ) که بگی داره دعا می خونه . از پیغمبر و دین و اینا هیچی نمی دونه . یعنی الان ، ساعت 10:15 شب تو خونش داره چیکار می کنه ؟ تنها ...